لطافت باران

اینجا سرزمین واژه های وارونه است  ...
جایی که"گنج" "جنگ "میشود!
"درمان" "نامرد"
"قهقهه" "هقهق"
اما"دزد"همان"دزد"است،"درد"همان"درد"است
و"گرگ"همان"گرگ"است!!!

آری سرزمین واژه های وارونه،سرزمینی است که
"من" "نم"زده است،"یار" "رأی"عوض کرده است،
"راه"گویی"هار"شده،"روز" به"زور"میگذرد،
"آشنا"راجزدر"انشا"نمی بینی
وچه"سرد"است این"درس"زندگی!
اینجاست که "مرگ"برایم"گرم"میشود....

چراکه"درد"همان"درد"است.....

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/٢ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ توسط مهرداد صابر نظرات () |

کشتی نساز ای نــــوح

باران نخــواهد آمد

در شوره زار دلها باران خواهد آمد

رفتی کلاس این جمله را عوض کن

آن مـــــــرد تا نیاید بــاران نخواهد آمـد ...

نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/۱۳ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ توسط مهرداد صابر نظرات () |

آنگاه که غرور کسی را له میکنی ،

آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران میکنی ،

آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،

آنگاه که حتی گوشت را میبندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی ،

آنگاه که خدا را میبینی و بنده خدا را نادیده میگیری ،

می خواهم بدانم دستانت را به سوی کدام آسمان دراز میکنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟

به سوی کدام قبله نماز میگذاری که دیگران نگذارده اند  ؟!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/۱٧ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ توسط مهرداد صابر نظرات () |

از سکوتــم بتــرس  ...!

وقتــی که ساکت می شوم ...لابـد همــه ی درد دل هایــم را بــرده ام پیش خدا ...

بیشتر که گوش دهــی ..از همــه ی سکوتــم .. از همــه ی بودنــم ..یک "آه" می شنـــوی ...

باید بترســـی ..از "آه" مظلومـــی که فریادرســی جز خدا ندارد... .


نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/۱ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ توسط مهرداد صابر نظرات () |

کاش بارانی ببارد قلبها را تر کند

بگذرد از هفت بند ما صدا را تر کند

قطره قطره رقص گیرد روی چتر لحظه ها

رشته رشته مویرگهای هوا را تر کند

بشکند در هم طلسم کهنه ی این باغ را

شاخه های خشک بی بار دعا را تر کند

مثل طوفان بزرگ نوح در صبحی شگفت

سرزمین سینه ها تا نا کجا را تر کند

چترها تان را ببندید ای به ساحل مانده ها

شاید این باران که می بارد شما را تر کند

نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/٢٥ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ توسط مهرداد صابر نظرات () |

تو کجایی سهراب؟

آب را گل کردند , چشم ها را بستند و چه با دل کردند...

وای سهراب کجایی آخر ؟...

زخم ها بر دل عاشق کردند , خون به چشمان شقایق کردند....

تو کجایی سهراب؟

که همین نزدیکی عشق را دار زدند , همه جا سایه دیوار زدند....

ای سهراب کجایی که ببینی حالا دل خوش مثقالی است!...

دل خوش سیری چند؟

صبر کن سهراب...!

گفته بودی قایقی خواهم ساخت , دور خواهم شد از این خاک غریب

قایقت جا دارد ؟

من از این همهمه اهل زمین دلگیرم...!

کجایی سهراب ؟؟؟

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/۱۱ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ توسط مهرداد صابر نظرات () |

نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/۸ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ توسط مهرداد صابر نظرات () |

چیست این باران که دلخواه من است ؟

زیر چتر او روانم روشن است .

چشم دل وا می کنم

قصه یک قطره باران را تماشا می کنم :

در فضا،

همچو من در چاه تنهائی رها،

می زند در موج حیرت دست و پا،

خود نمی داند که می افتد کجا !

در زمین،

همزبانانی ظریف و نازنین،

می دهند از مهربانی جا به هم،

تا بپیوندند چون دریا به هم !


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/٥ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ توسط مهرداد صابر نظرات () |

دیریست دلم گرفته باران

اشکم که ز غم سرشته باران
 
چندیست "اسیر دست اویم"

بر لوح دلم نوشته باران!

باران! دل من چو راز دارد،

از او طلب نیاز دارد،
 
آن ماه سفر کرده ی دیروز،

مرغیست خموش و ناز دارد.

باران به دلم غمی نشسته

من بال و پرم. ولی شکسته!
 
باران مه من چه حال دارد؟

این دل ز تو هم سوال دارد!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/٥ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ توسط مهرداد صابر نظرات () |

باران که می‌بارد...

باید آغوشی باشد...

پنجره‌ی نیمه بازی...

موسیقی باران...

بوی خاک...

سرمای هوا...

گره‌ی کور دست‌ها و پاها...

گرمای عریان عاشقی...

صدای تپش قلب‌ها...

خواب هشیار عصرانه...

باران که می‌بارد...

باید کسی باشد....

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/٤ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ توسط مهرداد صابر نظرات () |

 بارخدایا باز دل به یاد تو فغان می کند.

نمی دانم در جستجوی تو دیرینه کتاب کهن تاریخ را مطالعه کنم یا چشم بر

صفحه آسمان بدوزم؟!

 

دل را به یاد موهبتهای تو آرام کنم یا به تعریف آفریده هایت؟

 

خدایا، گاه که از همه نا آدمیها خسته می شوم یاد تو تحمل زیستن را برایم

آسان می سازد.

خدایا عشق زیباست اما کدامین عشق پرشور تر از عشق به توست که یادت

قلبها را به اوج لذتها می رساند و مرگ را زیباترین پدیده ها می سازد.

خدایا، شرم مرا از آن باز می دارد که از تو چیزی بخواهم چرا که هر

چیزی را قبل از آنکه بخواهم به من داده ای.

 

 اما خدایا سه چیز را از کسی که آفریدی دریغ مدار که تا زنده ام توان

خواندن نماز ایستاده را داشته باشم، که  عشقت از دلم بیرون نرود و آن

زمان که مرا خواندی در راه تو باشم.

ای محبوب من، ما را پاک بگردان، پاک بمیران و پاک محشور بگردان که

تو رب العرش العظیمی ...  

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱٠ساعت ۸:۱۸ ‎ق.ظ توسط مهرداد صابر نظرات () |

 

وقتی تو نیستی

نه هست های ما چونانکه بایدند

                                  نه باید ها...

مثل همیشه آخر حرفم 

و حرف آخرم را  ، با بغض می خورم

 

عمری است  لبخندهای لاغر خود را

در دل ذخیره می کنم:

                               باشد برای روز مبادا !

 

اما

در صفحه های تقویم

روزی به نام روز مبادا نیست

 

آن روز هر چه باشد

روزی شبیه دیروز

روزی شبیه فردا

روزی درست مثل همین روزهای ماست

اما کسی چه می داند؟

شاید

امروز نیز روز مبادا باشد !

 

وقتی تو نیستی

نه هست های ما چونانکه بایدند

                                  نه باید ها...

 

هر روز بی تو

        روز مباداســـت !

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱٠ساعت ٦:۳٢ ‎ق.ظ توسط مهرداد صابر نظرات () |

این گونه است قصه ی غم های بعد تو

هرگز نمی رسم به قدم های بعد تو

این اسکلت خراش دلم را وسیع کرد

این زندگی شبیهِ عدم های بعدِ تو

کو شوکران من ؟ به یک جرعه سر کشم

کو جرعه ای هلاهل و سم هایِ بعدِ تو

حتی تسلی ام نشده این ضریح ها

سجاده ها ... تمام حرم های بعدِ تو

تو قبله ی مقدس در سینه ی منی

من کافرم به دین صنم های ِ بعدِ تو

دریا میان خلسه ی آن چشمهاست ، من -

- مغروق مانده ی تمام بلم های بعدِ تو

این شعر ها به دردِ دل من نمی خورند

بیزارم از صدایِ قلم های بعدِ تو

                       امیر مرزبان

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٩ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ توسط مهرداد صابر نظرات () |

زندگی خوردن و خوابیدن نیست

 

انتظار و هوس و دیدن و نادیدن نیست

 

زندگی چون گل سرخی است

 

پر از خار و پر از برگ و پر از عطر لطیف

 

یادمان باشد اگر گل چیدیم

 

عطر و برگ وگل و خارهمه همسایه دیوار به دیوار همند ...


 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢۸ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ توسط مهرداد صابر نظرات () |

 


باز باران بی ترانه
باز باران ، با تمام بی کسی های شبانه می خورد بر مرد تنها
می چکد بر فرش خانه
باز می آید صدای چک چک غم ....
باز ماتم من به پشت شیشه ی تنهایی افتاده
نمی دانم ...
نمی فهمم کجای قطره های بی کسی زیباست ؟؟؟
نمی فهمم ،چرا مردم نمی فهمند
که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزید
کجای ذلتش زیباست؟؟؟
نمی فهمم...
کجای اشک یک بابا که به زور چکمه های باران به روی همسر و پروانه های مرده اش آرام می گرید
عاشقانه است؟
کجایش بوی عشق و عاشقی دارد ؟؟؟

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٢ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ توسط مهرداد صابر نظرات () |

می دانم که
همه ی حر فهایم تکراریست
مثل کوبیدن بر دری بسته
بی امید باز شدن

اما چه کنم؟
دوباره رنگ نگاهم پریده است
دو باره صدایم نفس نفس می زند

کسی از کوچه دلم نمی گذرد
کسی جوانیم را با خود می برد
چیزی در قلبم فرو می ریزد
چیزی در من تمام می شود

مثل کودکی هایم که مرده اند
و من دوباره
تنها مسافر این جاده بی عبور خواهم شد
بی حضور خورشید
بی نور ماه
و در تمام راه
باد در گوشم
آواز خواهد خواند
و من با خود
گل های یادگاری
خواهم برد
و آرزو می کنم
که رد پایم
به این زودی پاک نشود
و سر انجام
خواهم رسید
به آن دو راهی همیشگی
زندگی کردن
یا زندگی را تحمل کردن؟؟؟

 


نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱٠ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ توسط مهرداد صابر نظرات () |

این مثنوی حدیث پریشانی من است
بشنو که سوگنامه ویرانی من است
امشب نه این که شام غریبان گرفته ام
بلکه یمن آمدنت جان گرفته ام
گفتی غزل بگو، غزلم شور و حال مرد
بعد از تو حس شعر فنا شد خیال مرد
گفتم مرو که تیره شود زندگانیم
با رفتنت به خاک سیه می نشانیم
گفتی زمین مجال رسیدن نمی دهد
بر چشم باز فرصت دیدن نمی دهد
وقتی نقاب محور یکرنگ بودن است
معیار مهر ورزیمان سنگ بودن است
دیگر چه جای دلخوشی و عشق بازی است

اصلا کدام احمق از این عشق راضی است ؟
این عشق نیست فاجعه قرن آهن است
من بودنی که عاقبتش ،نیست بودن است
حالا به حرفهای غریبت رسیده ام
فهمیده ام که خوبِ تو را بد شنیده ام
حق با تو بود از غم غربت شکسته ام
بگذار صادقانه بگویم که خسته ام
بیزارم از تمام رفیقان نا رفیق
اینها چقدر فاصله دارند تا رفیق
من را به ابتذال نبودن کشانده اند
روح مرا به مسند پوچی نشانده اند
تا این برادران ریا کار زنده اند
این گرگ سیرتان جفا کار زنده اند
یعقوب درد می کشد و کور می شود
یوسف همیشه وصله نا جور می شود
اینجا نقاب شیر به کفتار می زنند
منصور را هر آینه بر دار می زنند
اینجا کسی برای کسی کس نمی شود
حتی عقاب در خور کرکس نمی شود
جایی که سهم مرد به جز تازیانه نیست
حق با تو بود ، ماندنمان عاقلانه نیست 
ما می رویم چون دلمان جای دیگر است
ما می رویم هر که بماند مخیر است
ما می رویم گر چه ز الطاف دوستان
بر جای جای پیکرمان زخم خنجر است
دلخوش نمی کنیم به عثمان و مذهبش

در دین ما ملاک مسلمان ،ابوذر است
ما می رویم مقصدمان نا مشخص است
هر جا رویم بی شک از این شهر بهتر است
از سادگیست گر به کسی تکیه کرده ایم
اینجا که گرگ با سگ گله برادر است
ما می رویم ماندن با درد فاجعه است

در عرف ما نشستن یک مرد فاجعه است 
دیریست رفته اند امیران قافله
ما مانده ایم ، قافله پیران قافله
اینجا اگر چه باب من و پای لنگ نیست
باید شتاب کرد مجال درنگ نیست
بر درب آفتاب پی باج می رویم
ما هم بدون بال به معراج می رویم

 

شعر از دایی خوبم حامد آذری

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱٠ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ توسط مهرداد صابر نظرات () |

امشب زیباست.همانطور که من دوست میدارم ساکت وآرام است.اما او نیست ومن جز چهره محزون او که گاه گاه قطرات شفاف اشک روی آن میغلطد و از یک دنیا عشق وعصمت حکایت میکند چیزی را زیبا نمیدانم وجز آواز دل انگیز او آوایی را دوست نمیدارم. حیف از این شب خاموش که از طنین نغمه های اوبهره ای ندارد....

بر فراز آسمان جشنی است.ناهید چنگ مینوازد و خواهران پروین به آهنگ چنگ او می رقصند.اما عزیز من این جشن پر سروراز آواز تو بی بهره است چرا نیامدی؟خواهران آسمانی تو این جشن پرسرور را بخاطره من وتو به پا کرده اند.ببین همه انتظار ترا میکشند چرا نیامدی؟!

 

امشب که ماه رخشان                                               در آسمان شتابد

بر خلـــــــــــوت حبیبان                                              نور سرور تــــــــابد

نوری لطیف وزیبــــــــــا                                              چون نور پاک  ایزد

                                        ......................                                 

امشب که نور یـــزدان                                               باشد عیان هماره

نور هدایــــــــــــت من                                               از چرخ پر ســــتاره

میگسترد به هر سـو                                               الطاف بی شــماره

امشب که آرزوهـــــــا                                              لبخنــــــد آشنایــی

بر دل زنند و گویـنــــد                                              از مهــر و دلـربایـــی

در دیده جلوه دارنــــد                                             چون رحمت خدایـی

                       ای ماه من کجایـی ــــــــ تا باز بار دیگــر                       

                                    بر سینه ات نهم ســر                                

 

منبع:کتاب آسمان اشک

چاپ:١٣٢٩

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٩ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ توسط مهرداد صابر نظرات () |

 

کاش در دهکده عشق فراوانی بود..

توی بازار صداقت کمی ارزانی بود ..

کاش اگر گاه کمی لطف به هم می کردیم ..

مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود ..

کاش به حرمت دلهای مسافر هرشب ..

روی شفاف ترین خاطره مهمانی بود ..

کاش دریا کمی از درد خودش کم میکرد ..

قرض می داد به ما هر چه پریشانی بود ..

کاش به تشنگی پونه که پاسخ دادیم ..

رنگ رفتار من و لحن تو انسانی بود ..

مثل حافظ که پر از معجزه و الهام است ..

کاش رنگ شب ما هم کمی عرفانی بود ..

چقدر شعر نوشتیم برای باران ..

غافل از آن دل دیوانه که بارانی بود ..

کاش سهراب نمی رفت به این زودی ها..

دل پر از صحبت این شاعر کاشانی بود ..

کاش دل ها پر "افسانه" نیما می شد ..

و به یادش همه شب ماه چراغانی بود ..

کاش اسم همه دخترکان اینجا ..

نام گل های پر از شبنم ایرانی بود ..

کاش چشمان پر از پرسش مردم کمتر ..

غرق این زندگی سنگی و سیمانی بود ..

کاش دنیای دل ما شبی از این شبها ..

غرق هر چیز که می خواهی و می دانی بود ..

دل اگر رفت شبی کاش دعایی بکنیم..

راز این شعر همین مصرع پایانی بود

 

 Maryam

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٩ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ توسط مهرداد صابر نظرات () |

خدایا کفر نمیگویم ، پریشانم
چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟
مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی
خداوندا!
اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای ‌تکه نانی
‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌
و شب آهسته و خسته
تهی‌ دست و زبان بسته
به سوی ‌خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟
خداوندا
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی
لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف‌تر
عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌
و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟
خداوندا
اگر روزی‌ بشر گردی‌
ز حال بندگانت با خبر گردی‌
پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است...

دکتر شریعتی

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٩ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ توسط مهرداد صابر نظرات () |

قایقی خواهم ساخت

خواهم انداخت به آب

دور خواهم شد از این خاک غریب                                               

که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق

قهرمان را بیدار کند

قایق از تور وتهی

ودل آرزوی مروارید

همچنان خواهم راند

نه به آبی دل خواهم بست

نه به دریا-پریانی که سر از آب بدر می آرند

و در آن تابش تنهایی ماهیگیران

می فشانند فسون از سر گیسوهاشان

همچنان خواهم راند

همچنان خواهم خواند

دور باید شد دور

مرد آن شهر اساطیر نداشت

زن آن شهر به سرشاری یک خوشه ی انگور نبود

هیچ آیینه تالاری سر خوشی ها را تکرار نکرد

چاله آبی حتی مشعلی را ننمود

دور باید شد دور

شب سرودش را خواند

نوبت پنجره هاست

همچنان خواهم راند

همچنان خواهم خواند

پشت دریا ها شهری ست

که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است

بام ها جای کبوتر هایی ست که به فواره ی هوش بشری می نگرند

دست هر کودکده ساله شهر شاخه ی معرفتی ست

مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند

که به یک شعله به یک خواب لطیف

خاک موسیقی احساس تو را می شنود

و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد

پشت دریا ها شهری ست

که در آن وسعت خورشید به اندازه ی چشمان سحر خیزان است

شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند

پشت دریا ها شهری ست ...

 

 

Sohrab 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۸ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ توسط مهرداد صابر نظرات () |

...احساس میکنم که طپش های قلبم با یاد تو سریعتر میشود.

چقدر خوب بود اگر انسان میتوانست دوست نداشته باشد.

چقدر خوب بود که انسان زیباییهای طبیعت را میدید وبه یاد محبوبی نمی افتاد و فقط از خود آنها لذت میبرد.یعنی گل سرخ را میدید و به یاد گونه گلگ.نی نمی افتاد.مهتاب را میدید و چهره معصومی را به خاطر نمی آورد. صدای جریان آب را از جویبارهای شفاف می شنید و آواز محبوبی را آرزو نمیکرد.

ای عروس احلام من...

تو چگونه توانستی قلب مرا تسخیر کنی؟

چهره تو معصوم و دلفریب است.آواز تو جان پرور و روح افزاست.نگاه تو مقتدر و آتشین است.با این صفات قلب مرا تسخیر کردی...

اما به خدا دل من به این آسانی به دام نمی افتد.

همیشه به گریه عشاق میخندیدم و سوز و گداز آنها را با نظری بی اعتنا مینگریستم.

میگفتم معشوق کیست؟

چرا باید یک نفر بر روح و هستی وجوانی انسانی مسلط شود؟

اما نمی دانستم که همین روح و همین هستی و همین جوانی تا وقتی که به تصرف عشق در نیاید مفهوم واقعی ندارد.چه فایده دارد جوانی کسی که از اشکهای عشق بی بهره باشد...... 

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٧ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ توسط مهرداد صابر نظرات () |

هنگامی که خدا زن را آفرید به من گفت:

"این زن است. وقتی با او روبرو شدی، مراقب باش که ..."
اما هنوز خدا جمله اش را تمام نکرده بود که شیخ مکار سخن او را قطع کرد و چنین گفت: "بله وقتی با زن روبرو شدی مراقب باش که به او نگاه نکنی. سرت را به زیر افکن تا افسون افسانة گیسوانش نگردی و مفتون فتنة چشمانش نشوی که از آنها شیاطین میبارند. گوشهایت را ببند تا طنین صدای سحر انگیزش را نشنوی که مسحور شیطان میشوی. از او حذر کن که یار و همدم ابلیس است. مبادا فریب او را بخوری که خدا در آتش قهرت میسوزاند و به چاه ویل سرنگونت میکند....
مراقب باش...."
و من بی آنکه بپرسم پس چرا خداوند زن را آفرید، گفتم: "به چشم."
شیخ اندیشه ام را خواند و نهیبم زد که: "خلقت زن به قصد امتحان توبوده است و این از لطف خداست در حق تو. پس شکر کن و هیچ مگو...."
گفتم: "به چشم."
در چشم بر هم زدنی هزاران سال گذشت و من هرگز زن را ندیدم، به چشمانش ننگریستم، و آوایش را نشنیدم. چقدر دوست میداشتم بر موجی که مرا به سوی او میخواند بنشینم، اما از خوف آتش قهر و چاه ویل باز میگریختم.هزاران سال گذشت و من خسته و فرسوده از احساس ناشی از نیاز به چیزی یا کسی که نمیشناختم اما حضورش را و نیاز به وجودش را حس می کردم . دیگر تحمل نداشتم . پاهایم سست شد بر زمین زانو زدم، و گریستم. نمیدانستم چرا؟
قطره اشکی از چشمانم جاری شد و در پیش پایم به زمین نشست. به خدا نگاهی کردم مثل همیشه لبخندی با شکوه بر لب داشت و مثل همیشه بی آنکه حرفی بزنم و دردم را بگویم،  میدانست. با لبخند گفت: "این زن است . وقتی با او روبرو شدی مراقب باش که او داروی درد توست. بدون او تو غیرکاملی . مبادا قدرش را ندانی و حرمتش را بشکنی که او بسیار شکننده است . من او را آیت پروردگاریم برای تو قرار دادم. نمیبینی که در بطن وجودش موجودی را میپرورد؟
من آیات جمالم را در وجود او به نمایش درآورده ام. پس اگر تو تحمل و ظرفیت دیدار زیبایی مطلق را نداری به چشمانش نگاه نکن، گیسوانش را نظر میانداز، و حرمت حریم صوتش را حفظ کن تا خودم تو را مهیای این دیدار کنم."
من اشکریزان و حیران خدا را نگریستم. پرسیدم: "پس چرا مرا به آتش قهر و چاه ویل تهدید کردی؟"
خدا گفت: "من؟"
فریاد زدم: "شیخ آن حرفها را زد و تو سکوت کردی. اگر راضی به گفته هایش نبودی چرا حرفی نزدی؟”
خدا بازهم صبورانه و با لبخند همیشگی گفت: "من سکوت نکردم، اما تو ترجیح دادی صدای شیخ را بشنوی و نه آوای مرا."

و من در گوشه ای دیدم شیخ دارد همچنان حرفهای پیشینش را تکرار میکند

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٥ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ توسط مهرداد صابر نظرات () |

الو

منزل خداست؟

این منم مزاحمی که آشناست

هزار دفعه این شماره را دلم گرفته است

ولی هنوز پشت خط در انتظار یک صداست

شما که گفته اید پاسخ سلام واجب است

به ما که می رسد ، حساب بنده هایتان جداست؟

الو ....

دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد

خرابی از دل من است یا که عیب سیم هاست؟

چرا صدایتان نمی رسد کمی بلند تر

صدای من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟

اگر اجازه می دهی برایت درد دل کنم

شنیده ام که گریه بر تمام دردها شفاست

دل مرا بخوان به سوی خود تا که سبک شوم

پناهگاه این دل شکسته خانه ی شماست

الو ، مرا ببخش ، باز هم مزاحمت شدم

دوباره زنگ می زنم ، دوباره ، تا خدا خداست

دوباره ...

... تا خدا خداست.....

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٤ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ توسط مهرداد صابر نظرات () |

بهت نمی گم دوسِت دارم،ولی قسم می خورم که دوسِت دارم

بهت نمی گم هرچی که میخوای بهت می دم،چون همه چیزم تویی

نمی خوام خوابتو ببینم، چون توخوشترازخوابی

اگه یه روزچشمات پرِاشک شد ودنبال یه شونه گشتی که گریه کنی،صِدامکن بهت قول نمی دم که ساکتت

کنم ،اما منم پا به پات گریه می کنم

اگردنبال مجسمه سکوت می گشتی صِدام کن، قول می دم سکوت کنم اگه دنبال خرابه می گشتی تانفرتتو

توش خالی کنی ، صِدام کن چون قلبم تنهاست

اگه یه روزخواستیبری قول نمیدم جلوتو بگیرم اما باهات میدوم

اگه یه روز خواستی بمیری قول نمیدم جلوتو بگیرم اما اینو بدون من قبل از تو میمیرم
تا
ابد
به رویایی خواهم آویخت که دیشب در خواب دیدهام

تولید کن خود را!

هر شب

در بستر ذهنم؛

که حقیقت بسیــــــــــــــــــار لرزان تر از توست،

ای رویایزیبای لرزان خواب دیشب من!

دوست دارم ای تنها محجوب من ...

  

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۳ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ توسط مهرداد صابر نظرات () |

ای کاش ....... وجود نداشت!؟

(جای خالی را شما پر کنید)

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۳ساعت ۳:٠۱ ‎ق.ظ توسط مهرداد صابر نظرات () |

Manager : Mehrdad Ayaz